بی تابی های مادرانه ...
سلام پسرک تابستونی من ... 
خوبی پسری ؟ ![]()
دو روز پیش حسابی مامان رو ترسوندی ها ![]()
قضیه ازین قراره که بابا سه شنبه و چهارشنبه ماموریت بود (کلاس داشتن) ، یکی از همکارای بابا هم که همراشون بوده سرما خورده بوده و وقتی بابا برگشت پیشمون بدون اینکه خبر داشته باشه این ویروس رو گرفته بود و با خودش آورده بود برامون !!! البته غیر از اون "تنگرام" چوبی که برای شما آورده بود تا باهاش اشکال مختلف بسازی و کلی خلاق بشی ...
خلاصه بابا چهارشنبه 27فروردین نزدیکای غروب رسید . من و شما هم این دو روز خونه ی مامانی بودیم که تنها نباشیم ...
علایم بیماری از فردا صبحش کم کم خودش رو نشون داد و ما فهمیدیم که بله ،
هم بابا هم من هر دو مریض شدیم ... 
اما من یه جور و بابا یه جور دیگه ...
بابا علایم همیشگی و عادی سرماخوردگی رو داشت
اما من فقط بیحال بودم و از ظهر جمعه هم درد سمت چپ شکم و پهلو و زیر دلم شروع شد ... بعد متوجه شدم حرکت های شما هم نسبتا کم شده ... اما بابا میگفت چون خودت مریض و بی حالی پسری هم بی حاله الان و کم شیطونی میکنه ...
اما من نگران بودم ... خیلی نگران 
حالم اونقدر بد بود که حتی مهمونی عمه منصوره (عمه خودم) هم نرفتم ...
شب از فرط بی حالی و مریضی و زود رفتیم تو تخت و من از بابا قول گرفتم که فردا رو خونه بمونه و استراحت کنه ...
نصف شب بابا از تب و سرفه و آبریزش بینی بیدار شده بود و من از نگرانی بابت حال بابا و البته دردهای خودم ... اولش زیاد نبود دردهام ، اما کم کم شدت گرفت . شاید یه ساعتی بود بیدار بودیم ...
دیگه اونقدر شدید شد که بابا وقتی چراغ رو روشن کرد و قیافه من رو دید کلی ترسید و طفلی اصلا مریضی خودش یادش رفت ... گفت پاشو بریم بیمارستان ...
من اما هم نگران حال و اوضاع بابا بودم و نمیخواستم با این وضع از خونه بیرون بره هم نگران شما بودم و میدونستم که حتما باید برم بیمارستان ... خلاصه بابا بی توجه به مقاومت من برای بیمارستان نرفتن زنگ زد و از مامانی خواست تا آماده بشه و همراه ما بیاد بیمارستان ...
منم که دیدم واقعا چاره ای جز بیمارستان رفتن نیست رفتم تا لباس بپوشم که یه دفعه سر حساب شدم که تکون نمیخوری ... نمیدونستم چقدر وقته اما احساس میکردم خیلی وقته تکون نمیخوری ... دیگه افتاده بودم به هق هق گریه روی زمین اتاق خواب که بابا سراسیمه اومد تو اتاق منو بغل کرد و گفت چی شده؟؟؟!!! منم با همون هق هق گفتم بچه ام تکون نمیخوره ، اگه طوریش شده باشه چی ؟.............
و بابای مهربون شما با همون لحن گرم و آرامش بخشش سعی کرد من رو آروم کنه و البته امیدوار ... وتمام این فکرای بد رو ازم دور کنه ...
من اما دیگه یه مادرم ، دیگه گاهی دو دوتام چهارتا نمیشه...
دیگه زور قلب و دلم به زور عقل و منطقم میچربه...
دیگه وقتی پای شما وسط باشه چیزی جلودار نگرانی های مادرانه ام نیست ...
خلاصه به هزار زحمت بابا من رو تا توی ماشین برد ، از شدت درد حتی نمیتونستم بشینم .......
رفتیم مامانی رو هم برداشتیم و رفتیم به سمت بیمارستان ... بیمارستان تخصصی زنان و زایمان
من و مامانی وارد اورژانس شدیم ، اما بابا رو راه ندادن ... گویا چون زایشگاه بود و یه جورایی تخصصی زایمان مردها رو راه نمیدادن !
خلاصه بالاخره دکتر شیفت شب بعد از گرفتن اطلاعاتم و شرح اوضاعی که اون موقع داشتم ازم خواست روی تخت دراز بکشم تا صدای قلب شما رو چک کنه ...
تو تمــــــــــــــــــــــــــام این مدت من فقط گریه میکردم ... گریه و گریه و گریه
رو تخت دراز کشیدم و دستگاه رو گذاشت رو دلم ، اما صدایی تو اتاق پخش نشد ...
اونوقت بود که هق هق من به اوج خودش رسید و تمام فضای اتاق معاینه رو پر کرد ...
اما بعد میون هق هق هام صدای قشنگ و آشنای قلب تو رو شنیدم و انگار دنیا رو بهم دادن ...
فراموش کرده بودم که تو از این دستگاههایی که صدای قلب رو باهاش چک میکنن خوشت نمیاد ... قبلا هم تو مطب دکترم این رو ثابت کرده بودی ( که قبلا برات نوشتم ) ، هم پنجشنبه 28 ام که برای باز کردن پرونده رفته بودم مرکز بهداشت . اونروزَم کلی مامای بیچاره تلاش کرد تا باهاش راه اومدی و بالاخره اجازه دادی صدای قلبت رو بشنوه ...
خلاصه اینکه تو خوب بودی و این برای من کافی بود ...
دکتر فشارم رو هم اندازه گرفت اما بهم نگفت چنده ، فقط پرسید سابقه فشار خون بالا و قند بالا نداری؟ که من گفتم نه ...
ازش پرسیدم بچه ام حالش خوبه ؟ جای نگرانی نیست ؟ چرا تکون نمیخوره ؟
گفت آره کاملا خوبه ، نگران نباش ، بچه خوابه خب !!! ...
پرسیدم پس این درد چیه ؟
گفت احتمالا یه عفونت ادراریه ...
برام آزمایش خون و ادرار نوشت و ما رو فرستاد آزمایشگاه ...
بماند که چه بساطی با مسئول آزمایشگاه داشتیم و بماند که الان با یادآوریش میخندیم اما اون شب هیچ چیزی خنده دار نبود ... خلاصه بالاخره آزمایش رو دادم و گفت که 7 - 7.5 صبح جواب آزمایش آماده ست و اون لحظه بعد از تمام این ماجراها ساعت حدودای 5 صبح بود ...
مامانی رفت سراغ دکتر تا هم بگه جواب رو گفتن 7صبح میدن هم بپرسه الان تکلیفمون چیه و باید بمونیم یا میتونیم بریم ... تو این فاصله منم از آزمایشگاه اومدم بیرون و تو محوطه بیمارستان روی یه نیمکت توی چمن ها نشستم و شروع کردم به حرف زدن با شازده کوچولوم و التماس بهش برای تکون خوردن ...
مامانی اومد بیرون و گفت که دکتر گفته میتونیم بریم . من که با شنیدن صدای قلبت انگار تمام دردم یادم رفته بود با حس سلامتی کامل بدون اینکه یادم باشه دوباره باید برگردم و جواب رو بگیرم همراه مامانی از بیمارستان اومدیم بیرون و بابا ماشین رو روشن کرد و اومد جلوی ورودی بیمارستان و سوارمون کرد ...
سوار که شدیم برای بابای نگران هم گفتیم که پسری سالمه تا اونم خیالش راحت بشه ... اما میدونستم تا جواب آزمایشم نیاد و از سلامت من هم مطمئن نشه خیالش راحت بشو نیست ...
خونه ی مامانی که رسیدیم بابا گفت من میرم خونه صبح دوباره میام دنبالتون ، چون مریضم اینجا نمونم بهتره ، ممکنه بقیه رو هم مریض کنم ...
الهی فدای این بابای مهربون شما بشم من ... 
خونه ی مامانی اینا یه کمی شکلات صبحانه و یه استکان چای خوردم و از شیرینی اینها قند و عسل مامان تکونی به خودش داد و دل مامان رو شاد کرد ...
تکون هات رو که دوباره حس کردم انگار خیالم دیگه راحت شد ، خواب کم کم اومد سراغم و من هم با روی باز ازش استقبال کردم ...
مامانی اما دل نگران من و جواب آزمایش آروم و قرار نداشت ... حالا میفهمیدمش ... اون یه شب به جای تمام 28سال مادرانه هایی که داشت و نفهمیدم ، فهمیدمش ... من از سلامت بچه ام آرامش گرفتم و مامانی هنوز خیالش از سلامت بچه اش راحت نبود ... تو تمام این مدت از در خونه تا بیمارستان ، توی بیمارستان و بعد هم از بیمارستان تا خونه با تمام نگرانی هایی که تو دلش بود و با تمام غصه اش به خاطر بی تابی های پاره تنش ، سعی میکرد آروم باشه و به منم آرامش بده ، سعی میکرد لبخند بزنه و وانمود کنه همه چیز خوبه و من بیخودی نگرانم ...
در حالیکه از شدت نگرانیش کیف و موبایلش رو فراموش کرده بود بیاره ...
در حالیکه من تو اوج هق هق هام تو اتاق معاینه وقتی صدای قلب پاره ی تنم رو نمیشنیدم ، دو تا چشم نگران رو دیدم که از ته اتاق دو دو میزد اما باز سعی میکردن من رو آروم کنن ...
این ینی احساس پاک مادرانه ... این ینی یه عشق پاک و مقدس و بدون چشم داشت ...
اینکه تو دلت ولوله باشه اما چشمات دریای آروم ، خیلی سخته ... خیلی سخت
اما یه مادر از پسش برمیاد ، اگر پای فرزندش وسط باشه ....
خلاصه تا 9صبح مامانی و بابایی (که هردو امسال بازنشست شدن و چشم به راه اولین نوه هستن) دلشون نیومده بود بیدارم کنن !
تا اینکه بابا محمد جون شما زنگ زد که هم احوال من رو جویا بشه هم بپرسه بیاد ببرتمون بیمارستان برای جواب آزمایش یا تنها برا دنبالش ؟ ... من بیدار شدم و گفتم آره بیاد بریم ...
خلاصه بابا اومد خونه ی مامانی و چهارتایی صبحانه خوردیم ، البته پنج تایی !
بعد هم من و شما و بابا و مامانی رفتیم بیمارستان ... اونجا تا مامانی بره جواب آزمایشم رو بگیره و بابا هم جای پارک پیدا کنه من برای شما یه سی دی شعر و قصه و لالایی کودکانه خریدم ...
مامانی با جواب آزمایش اومد و یه راست رفتیم پیش دکتر و برگه رو بهش دادیم و جریان دیشبم گفتیم . دکتر هم دفتر رو چک کرد و اسمم رو پیدا کرد ، بعد جواب آزمایش رو دید و گفت هیچ مشکلی نیست و کاملا سالمه ...
چشمای مامانی همون برقی رو میزد که شب قبل چشمای من تو همونجا و روبروی همون میز وقتی دکتر شیفت شب گفت پسری کاملا سالمه و مشکلی نداره ، میزد ...
این مادرانه ها همه جای دنیا و بین همه ی مادرا یکسانه ... یه زبون بین المللیه اصلا !
فشارم رو هم گرفت و گفت خوبه الان ... فقط گفت اگر سوزش و درد تو ناحیه وسط سینه و به خصوص سمت راست داشتم ، یا سرگیجه و تاری دید باید سریع مراجعه کنم ...
گویا دیشب از شدت استرس و نگرانی و اون همه گریه فشارم بالا رفته بوده ...
خلاصه از بیمارستان اومدیم بیرون ، بابا روی صندلی های ورودی نشسته بود ، چشم انتظار و نگران ... خیال بابا رو هم راحت کردیم و بعد با هم برگشتیم خونه ی مامانی ...
مامانی هم کنار غذای نهار برامون یه شوربا درست کرد که برای سرماخوردگی هم خیلی خوبه ...
شب رو هم همون جا موندیم تا هم از خوب بودن من خیالشون راحت بشه هم به بابا برسن که از شب قبل که در گیر من بودن همه یادشون رفته بود بابا مریضه ، حتی خودش !!!!
الان که دارم اینارو برات مینویسم ، دیگه دوشنبه ست ! اول اردی بهشت 1393 .
حدودای غروب بود رسیدیم خونه و الان که ساعت 12:25 شب هست
هم بابا خیلی بهتره و الان خوابه ،
هم شما خوبه خوبی و الان مشغول بازیگوشی تو دل مامان ( مفصل ترش رو تو پست بعدی میزارم )،
هم من خوبم و با مراقبت های مامانی و بابایی و البته بابای مهربونِ شما دردی ندارم و الان هم دیگه دارم به خوابیدن فکر میکنم چون خیلی خسته ام ...
خدای کرور کرور شکرت به خاطر همه چیز ...
به خاطر اینکه قلب پسرم میتپه و سالمه...
به خاطر اینکه قلب پدر و مادرم میتپه و سایه شون رو بالای سرم دارم و حس امنیت و آرامشی که بهم میدن رو پشت سرم ...
به خاطر اینکه قلب همسرم ، امیدم ، عشق زندگیم میتپه ، عاشقانه کنار هم زندگی میکنیم و از غصه ی همدیگه میشکنیم و با شادی همدیگه بال در میاریم و این روزها چشم انتظار ثمره عشقمون هستیم تا بیاد و زندگیمون رو شادتر و سبزتر کنه ...
به خاطر اینکه یه خانواده سالم و مهربون و شاد دارم و همه با هم چشم انتظار عضو جدید هستیم و برای صحیح و سالم دیدنش لحظه شماری میکنیم ...
به خاطر اینکه حس مادرانه رو تجربه میکنم و با تمام سختیهاش برام شیرینترین و لذت بخش ترین حس دنیاست ...
به خاطر اینکه هستی و هوامون رو داری ...
خدای خوبم ؛
کرور کرور شکر به خاطر تمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــام خوبیها و مهربونیهات ...
![]()


بی تابی های مادرانه ...
